داستانهای س و پ ر

داستانهای س و پ ر

داستانهای س و پ ر 

داستان  یك خواستگاری ....... داغ  عروس كه چه عرض كنم، دست هر چی مامان گودزیلا را از پشت بسته بود!


« خواستگاری » اوایل شب بود. دلشوره عجیبی تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اینكه راه افتادیم به اصرار مادرم یك سبد گل خریدیم. خدا خیر كسانی را بدهد كه باعث و بانی این رسم و رسومهای آبكی شدند. آن زمانها صحرای خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل می كندن و كارشان راه می افتاد، ولی توی این دوره و زمونه حتی گل خریدن هم برای خودش مكافاتی دارد كه نگو نپرس!!!

 

قبل از اینكه وارد گلفروشی بشوی مثل «گل سرخ» سرحال و شادابی ولی وقتیكه قیمتها را می بینی قیافه ات عین «گل میمون» می شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست می كنی و جواب سر بالای جناب گلفروش را می شنوی، شكل و شمایلت روی «گل یخ» را هم سفید می كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقیر سراپا بی تقصیر هنوز در اوان سنین جوانی، حدود ای «سی و نه» سالگی بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوی نیز نیازی به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمی نمودم منتهی به علت اینكه بعضی از فوامیل محترمه خطر ترشی افتادگی، پوسیدگی روحی و زنگ زدگی عاطفی اینجانب را به گوش سلطان بانوی خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» یعنی وزیر «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا برای جلوگیری از خطرات احتمالی عاق شدگی زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و میراث نداشته و یا حرام شدن شیر ترش مزه نخورده سی و هشت سال پیش و متعاقب آن سینه كوبیدن ها و لعن و نفرین های جگرسوز نمودن و آرزوی اشّد مجازات در صحرای محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه های فامیل و همسایه مبنی بر قبول شدن در رشته های دانشگاهی؛ نانوایی سنگكی اطاق عمل،تایتانیك پزشكی، مهندسی فوتولوس و متلك شناسی هنرهای تجسمی، صلاح را بر آن دیدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پیشگیری از بمباران شدن توسط هواپیماهای تیز پرواز «لنگه كفشهای F14» و موشكهای بالستیك «نیشگون ها و سقلمه های F11» و غش و ضعف های گاه و بیگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بیرون كردنهای «پدر سالار» و تهدیدات جانی و مالی فوق العاده وحشتناك همشیره های مكرّمه با مراسم خواستگاری امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.

 

خلاصه كلام به هر جان كندنی كه بود به مقصد رسیدیم. بعد از مدتی در باز شد و قیافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمایان شد. چشمتان روز بد نبیند! پدر عروس كه فكر می نمود من بوده ام كه ارث بابای خدا بیامرزشان را بالا كشیده ام، چنان جواب سلامم را داد كه دیگر یادم رفت به او بگویم مرا به غلامی بپذیرد، از همین حالا معلوم بود كه بیشتر از غلامی و نوكری خانواده شان چیزی به من نمی ماسد!! مادر عروس خانم نیز چنان برو بر به چشمانم خیره شده ورانداز می نمود كه اولش فكر كردم قرار است خدای نكرده با ایشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگوید كه جورابهایت را هم در بیاور ببینم پاهایت را سنگ پا زده ای یا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسید. معلوم بود كه از حالا باید خودم را روزی حداقل یك فصل كتك خودرن از دست برادرهای عروس آماده می نمودم. به خاطرهمین هم با خودم تصمیم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسی ما موافقت شد سری به اداره بیمه «فدائیان راه ازدواج» زده و خودم را بیمه «شكنجه زناشوئی» و بیمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علی ایحال، بعد از مدتی انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف های مكش مرگما تحویل هم دادن، عروس خانم هم با سینی چای قدم رنجه فرمودند.

 

عروس كه چه عرض كنم، دست هر چی مامان گودزیلا را از پشت بسته بود! فقط میگفت میرم سایت سانجا موزیک . بعد از اینكه چای جوشیده دست خانوم خانوما را میل كردیم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ایشان آنقدر از فواید ازدواج و اینكه نصف دین در همین عمل خیر گنجانده شده است و بعدش هم بایستی ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالای دست داماد نباید گذاشت، گفت و گفت كه به خود امیدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بینی و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اینكه سخنان وزیر ارشاد، پدر زن آینده به پایان رسید وزیر جنگ، مادر زن عزیز شروع به طرح سوالات تستی به سبك كنكور سراسری كرد. ابتدا مادر عروس با یك لبخند ملیح و دلنشین واز شغل اینجانب سوال نمود.

 

من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفی كردم. كفر ابلیس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تیمور لنگ قرار است دوباره به ایران حمله كند چنان جیغی زده و به گونه ای مرا به زیر رگبار ناسزاهای اصیل پارسی رهنمون ساخت كه از ترس نزدیك بود، دو پای داشته را با دو دست دیگر به هم پیوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذیرایی طبقه پنجم ساختمان به بیرون پریده و سفر به ولایت عزرائیل را آغاز نمایم. در ادامه جلسه بازجویی (ببخشید خواستگاری) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ویلای شمال و اینكه قرار است تعطیلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشریف برده یا سواحل دلپذیر شاخ آفریقا، سولات بسیار مطبوعی را مطرح نمودند. خانمم نیز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاری كرده و مدل ماشینی را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمایم از من جویا شد. بنده ندید بدید هم كه تا حالا توی عمر شریفم بهترین ماشینی كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اینكه توانایی حتی خرید یك روروك یا سه چرخه پلاستیكی اسباب بازی را نیز نداشته و نمی توانستم همراه با خواهر دردانه ایشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سیلویا» و «پیكان خمیری» در خیابانهای «شهرك شرق و میر عروس و خوشبخت آباد» ویراژ داده و دلم دیمبو و زلم زیمبو راه بیندازم كمال تأسف و تأثر عمیق خویش را بیان نمودم. بابای عروس هم كه در فواید ساده برگزار كردن مراسم عروسی یك خطبه تمام سخنرانی كرده بود از من برای دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شیبدار، آشپزخانه اپن و دستشویی كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نیاوران را می گرفت.

 

هر چند كه حضرت اجل نیز بعد از اینكه فهمید داماد آینده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشینی را انتخاب نماید نظرشان در مورد دامادهای گوگولی مگولی برگشته و به من لقب «گدای كیف به دست» را هدیه نمودند! بعد از تمام این صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسید. اولین سولا ایشان در مورد موسیقی بود و اینكه بلدم ارگ و گیتار و تنبك بزنم یا نه؟ واقعاً دیگر این جایش را نخوانده بودم. مثل اینكه برای داماد شدن شرط مطربی و رقص باباكرم نیز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتیم! دومین سوال ایشان هم در مورد تكنولوژی مخابرات خلاصه می شد، عروس خانم تلفن موبایل را جزء لاینفك و اصلی زندگی آینده شان می دانستند، من هم كه تا حالا بهترین تلفنی كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومی سر كوچه مان بوده توی دلم به هر كسی كه این موبایل را اختراع كرده بود بد و بیراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبایل عذر خواهی نمودم. بعد از این كه عروس خانم فهمید كه از موبایل هم خبری نیست سگرمه هایش را درهم كرده و مرا یك «بی پرستیش عقب افتاده از دهكده جهانی آقای مك لوهان» توصیف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بی شخصیت از كار با اینترنت و ماهواره هم سر در نیاورده و نمی توانم مدل لباس عروسی ایشان را از آخرین «بوردهای مد 2000 افغانستان» بیرون بیاورم، تازه تر شده و چنان برایم خط و نشان كشید كه انگار مسبب قتل «راجیو گاندی» در هندوستان عموی بنده بوده است و لاغیر! در ادامه سوالات فوق، علیا مخدره از من توقع برگزاری مراسم عروسی در باشگاه یا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسی كه توی باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگی جلوی فامیل و همسایه ها می شود! والله، اینجایش كه دیگر برایم خیلی جالب بود ما تا حالادیده بودیم كه باشگاه جای كشتی گرفتن و فوتبال و والیبال بازی كردن است ولی مثل اینكه عروس خانم ها جدید زمین چمن و تشك و تاتامی را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداری و پرستاری از «گربه ها و سگهای ایشان» در منزل آینده مربوط می شد كه این بار دیگر جداً نیاز به وجود متخصصین باغ وحش شناسی و انجمن دفاع از حقوق بقای وحش احساس می گردید تا برای به سرانجام رسیدن این ازدواج میمون و خجسته كمی فداكاری به خرج و راه و روشهای «معاشرت دیپلماتیك» با آن موجودات زبان بسته را نیز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و میو میوها» آموزش می دادند، بعد از تمام این وقایع ناخوشایند نوبت به مهریه رسید. خواهر كوچكتر عروس به نیت صدو دوازده نفر از یاران «لین چان» در سریال «جنگجویان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهریه خواهر تحفه اش باشد و به نیت اینكه در سال هزار و سیصد و چهل نه به دنیا آمده، هزار و سیصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهریه اش اضافه شود! باز جای شكرش باقی بود كه سال تولد در ایران «شمسی » می باشد اگر «میلادی» بود چه خاكی به سرم می كردم!

 

بعد از قضیه مهریه نوبت شیربها شد. مادر عروس به ازای هر سانتیمتر مكعب از آن شیر خشكی به دختر خودش داده بود برای ما دلار، یورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشیمی كرمانشاه و تراكتورسازی تبریز را حساب كرده به طوریكه احساس نمودم كه اگر یك ربع دیگر توی این خانه بنشینیم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بیمارستانی را كه عروس خانم در آنجا بدنیا آمده و پول قند و چایی مهمانهایشان را هم ما حساب كنیم! بعد از تمام این حرفها مادر بخت برگشته ما یك اشتباهی كرده و از جهیزیه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود!

 

آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گدای هفت خط، تاجر صفت، دلال، خیانتكار جنگی و جنایتكار سنگی معرفی كردند كه انگار مسبب اصلی شروع جنگ جهانی دوم مادر نئونازی بنده بوده است، نه جناب هیتلر! به هر تقدیر در پایان مراسم بعد از كمی مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكنی را تحویلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده یأجوج و مأجوج به خانه رجعت نمودیم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلی سینا مجرد مانده و عناصر نامطلوبی به مانند خواستگاری و ازدواج و تأهل را نیز تا ابد به فراموشی بسپارم، بیخود نیست كه از قدیم هم گفته اند؛ آنچه شیران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!! داغترش كنید

ادامه خبر

داستان سریال نفس گرم + عکس های بازیگران فیلم

داستان سریال نفس گرم

داستان سریال نفس گرم + عکس های بازیگران فیلم

 

داستان سریال نفس گرم این سریال یک ملودرام اجتماعی بوده و روایتگر زندگی زنی به نام «ملیحه» با اعتقادات بالای مذهبی بوده که در مسیر داستانی سریال اتفاقاتی برای او و اطرافیانش رخ می‌دهد که تأثیر زیادی بر او گذاشته و به نوعی مسیر زندگی و اعتقاداتش را تحت الشعاع قرار می‌ دهد. بازیگران سریال نفس گرم مرجانه گلچین (ملیحه) – حامد کمیلی (اسماعیل) – نیلوفر خوش خلق (فروغ) – رویا تیموریان – لیندا کیانی – محمود پاک نیت – سیما تیرانداز – رامین راستاد – رحیم نوروزی و تارا شفاهی (بازیگر خردسال) در این سریال ایفای نقش خواهند کرد.

 

 عکس های بازیگران فیلم

ادامه خبر

داستان سرکاری باحال خنده دار کوتاه طنز جالب

داستان سرکاری باحال خنده دار کوتاه طنز جالب

داستان سرکاری باحال خنده دار کوتاه طنز جالب

شما وارد بزرگترین سایت ایران شدید در خدمت شما هستیم با داستان سرکاری باحال این روز

 

1.

 

بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی می نمو د . شیادی چون شنیده بود بهلول دیوانه است جلو آمد و گفت : اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو میدهم . بهلول چون سکه های او را دید دانست که آنها از مس هستند و ارزشی ندارند به آن مرد گفت به یک شرط قبول می کنم : ادامه در لینک زیر اگر سه مرتبه با صدای بلند مانند الاغ عر عر کنی !!! شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود . بهلول به او گفت : تو که با این خریت فهمیدی سکه ای که در دست من است از طلا می باشد ، من نمی فهمم که سکه های تو از مس است . آن مرد شیاد چون کلام بهلول را شنید از نزد او فرار نمود .

ادامه خبر

داستان شهوترانان

داستان شهوترانان

داستان شهوترانان

story 2

....

 

یکی بود  یکی نبود آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . کنیزکی از شدت غلبه شهوت و ناراحتیِ فراوان ناشی از شهوت، خری را به روی خود می کشید. کنیزک آن خر را به عمل مجامعت با خود عادت داده بود و خر نیز مجامعت با انسان را آموخته بود . کنیزکِ حیله گر برای رعایت اندازه ، کدویی را در آلت تناسلی خر می کرد تا هنگام وارد شدن آلت خر، نصف آن فرو رود، زیرا اگر همه آلت خر وارد می شد زهدان و روده های او را زیر و رو می کرد. خر به سبب کثرت مجامعت پیوسته لاغر می شد و بانوی خانه عاجز و حیران مانده بود که چرا این خر مانندِ مو لاغر و باریک شده است؟ بانوی خانه آن خر را به نعل گران نشان داد و از آنان سئوال کرد که بیماری خرم چیست که بر اثر آن پیوسته لاغر می شود؟ اما در آن خر علائم هیچ نوع بیماری ظاهر نشد و هیچکس نتوانست راز این قضیه را کشف کند و از آن خبر دهد. بانوی خانه جستجو را در این باره با جدیت ادامه داد و هر لحظه برای کشف این راز آماده بود. (روح آدمی باید غلام و بنده سعی و جدیت باشد، زیرا کسی که با جدیت به دنبال چیزی رود آنرا خواهد یافت.) خلاصه، یکبار که بانوی خانه مشغول جستجو در احوال خرش بود ناگهان دید که آن کنیزک زیرِ خر خوابیده است.

 

بانو از شکافِ درِ طویله آن صحنه را دید و از آن صحنه سخت در تعجب شد. دید که خر با آن کنیزک همانطور جماع می کند که مردان از روی عقل و عرف با زنان خود می کنند . بانوی خانه وقتی آن وضع را دید دچار حسادت شد و با خود گفت: حال که این کار شدنی است، پس من بدین کار شایسته ترم زیرا که خر مالِ من است. حالا که این خر همه چیز را آموخته است و همه وسائل شهوت رانی آماده است چرا من که صاحب خر هستم از این لذت بهره نبرم. بانوی خانه با آنکه آن صحنه را دیده بود اما خودش را به ندیدن زد و درِ طویله را به صدا در آورد و بی آنکه چیزی بروز دهد گفت: آهای کنیزک چقدر می خواهی این طویله را جارو کنی؟ و برای سرپوش نهادن بر غرض خود گفت: آهای کنیزک من دارم می آیم، در را باز کن و برای رد گم کردنِ کنیزک عمدا سرزده وارد نشد .

 

کنیزک که از شنیدن صدای بانویش به شدت هول شده بود به سرعت همه ابزار و وسایل فساد را پنهان کرد، یعنی کدو و دیگر چیزهای لازم این کار را قایم کرد و جلو رفت و در را باز کرد . کنیزک برای سرپوش نهادن بر عمل قبیح خود و رد گم کردن بانو، چهره اش را گرفته نشان داد و چشمانش را نیز اشک آلود کرد و لب هایش را به هم مالید که یعنی من روزه ام و با جارویی که در دستش بود چنین وانمود می کرد که من طویله را جارو می کردم تا جای خوابیدن این حیوان را آماده کنم . کنیزک همینکه جارو به دست در را باز کرد، بانو زیر لب گفت: ای استادِ حیله گر! چهره ات را گرفته نشان می دهی که من نفهمم. اما چه شده است که آن خر از خوردن علوفه دست کشیده است؟! جماع نا تمام مانده است و خر خشمگین است و آلتش می جنبد و به انتظار تو، دو چشمش بر درِ طویله دوخته شده است. البته آن بانو این حرفها را در دلش می گفت و در آن لحظه کنیزک را مانند افراد بی گناه محترم و گرامی می داشت.

 

سپس آن بانو به کنیزک گقت چادرت را سر کن و به درِ فلان خانه برو و پیغامی از من به آنجا برسان و با این حیله کنیزک را از خانه دور کرد . با دور شدن کنیزک، در حالی که بانو از مستی شهوت شادمان بود، در را بست و در آن لحظه با خود گفت: اینک خلوتی یافتم، پس باید با صدای بلند شکر کنم زیرا از جماع کثیر و قلیل( با مردان ) رها شده ام . از شدت شادی، شهوت آن زن هزار برابر شد و در آتش شهوت آن خر بی تابی می کرد.( چه شادی؟؟؟ در حالیکه آن شهوت او را بازیچه خویش کرده بود. امیال شهوانی، دلِ آدمی را کر و کور می کند به طوریکه خر مانندِ حضرت یوسف(ع) جلوه می کند و آتش به صورت نور . شهوات نفسانی بسیاری از خوش نامان را بدنام کرده ، و بسیاری از افراد زیرک را گول زده و ابله ساخته است.) آن زن درِ طویله را بست و شادمانه خر را به روی خود کشید و ناگزیر طعم کیفر این عمل را نیز مزه کرد. آن زن خر را وسط طویله آورد و طاقباز زیر آن نره خر دراز کشید . روی همان کرسی خوابید که از کنیزک دیده بود، تا آن بدکاره نیز به کام برسد . پایش را بالا آورد و آلت خر در او وارد شد و از فشار آلت خر آتشی در شکم او شعله ور شد. خر که عمل جماع با انسان را آموخته بود تا به انتها آلت خود را وارد شرمگاه زن کرد و آن بانو با این فشار ، در دم هلاک شد . فشارِ سنگین آلتِ خر، جگر آن زن را پاره کرد و روده هایش از هم گسیخت. آن زن حتی فرصت نفس کشیدن هم نیافت و در همان لحظه جان داد. کرسی به یک طرف افتاد و زن به طرف دیگر .

 

کف طویله پر از خون شد و بانو واژگون افتاد و جان سپرد و این حادثه ناگوار جانش را گرفت.(بهتر است کمتر کسی برای این بانو و نوع مرگش غصه بخورد و یا اینکه خود را بهتر از او بداند. زیرا که این نفس حیوانی در مثل مانندِ آن نره خر است و قهرا زیر چنین حیوانی خوابیدن از عمل قبیح آن زن بدتر است. اگر بر اثر پیروی از نفس اماره در حالت خودبینی بمیری، بدان که حقیقتا تو مانند همان زنی . اینست معنی کشفِ اسرار در روزِ قیامت. تو را به خدا از این تن که مانندِ خر است فرار کن و به راحتی خود را در زیر آلت او قرار نده.) دان که این نفسِ بهیمی نر خرست زیرِ او بودن از آن ننگین تر است در رهِ نفس ار بمیری در مَنی تو حقیقت دان که مثلِ آن زنی پس از آنکه کنیزک پیغام را رساند به خانه بازگشت و از شکافِ در طویله دید که بانو زیرِ خر مرده است. کنیزک گفت: ای بانوی احمق این دیگر چه وضعی است؟؟؟ اگر استاد به تو فنی نشان می داد فقط ظاهر آن فن را دیدی اما راز آن بر تو پوشیده ماند. ای بانو هنوز استاد نشده ای رفتی دکان باز کردی؟! تو که آلتِ خر مانند شیرینی و عسل لذت بخش دیدی، پس ای آزمند چی شد که آن کدو را ندیدی؟ یا چنان در عشق خر فرو رفتی که کدو از چشمات پنهان ماند؟(بسیار کسانی هستند که همیشه رو به تقلید کورکورانه می آورند و بدون آنکه در کاری همه فنون را یاد بگیرند خود را استاد پنداشتند و چنان مغرور می شوند که مانند آن بانو از روی تقلید و بی تمهید لازم در فکر تمتع و بهره برداری از دانسته های اندک خویش بر می آیند و در مثل مانند آن بانو هلاک گشته و به زمین می خور پس ببین هوس ادمو به کجا میکشونه؟

ادامه خبر

داستان سک ٣٠

داستان سک ٣٠

 

داستان سک ٣٠

story

.....

 

این داستان سکانس 30 آموزنده است

 

سلام من فرانکم 19 سالمه دانشجوی پزشکی هستم.و این داستان من هست

 

ترم 2 که بودم یه مدت حدودا 1ماهه اصلا نتونستم برم خونه .از بس هرروز امتحان اناتومی و فیزیو و جنین و ...داشتیم مهلت خونه رفتن نداشتم.از شانس بد من تو همون مدت هم دچار سرماخوردگی ای شده بودم که هیچ وقت اونجوری نشده بودم.اوایل یه کم به روی خودم نمی اوردم شاید باکتریه بیخیال شه و دلش به حالم بسوزه.خلاصه از پشت تلفن خودمو سرحال میگرفتم.که یه وقت مامانی گیر نده برم دکتر(چون به اندازه مرگ از امپول میترسم)خلاصه بعد از حدود 2 یا 3 روز جوری شدم که اصلا دیگه صدام در نمی اومد.تب 39 درجه و بدن درد شدید و گلوم هم یه جوری درد گرفته بود که حتی از بیرون هم گردنم درد میکرد.دیگه هر بار مامانم زنگ میزد جواب نمیدادم میگفتم کتابخونه ام بعد بهت زنگ میزنمو میپیچوندم...

 

دیگه یه روز عصرهمه ی بچه های اتاق با هم دست به یکی کردن منو ببرن پیش یکی از سال هفتیای خوابگاه...اسمش خانم مفیدی بود خیلی ادم خوبی بود همیشه سوالی داشتیم از اون میپرسیدیم...اتاق بغلی ما بودند.بچه ها هر کاری کردند نتونستن منو تسلیم کنن.رفتن خانم مفیدی اوردن تو اتاق ما ...با کیفش و گوشیش و ...اومد تو اتاق و اومد رو تخت من نشست و شروع کرد معاینه.منم چیزی نگفتم ولی رنگم شده بود عین گچ دیوار ...بعد از معاینه شروع کرد به نسخه نوشتن
درد میکرد.دیگه هر بار مامانم زنگ میزد جواب نمیدادم میگفتم کتابخونه ام بعد بهت زنگ میزنمو میپیچوندم...

 

 

 

دیگه یه روز عصرهمه ی بچه های اتاق با هم دست به یکی کردن منو ببرن پیش یکی از سال هفتیای خوابگاه...اسمش خانم مفیدی بود خیلی ادم خوبی بود همیشه سوالی داشتیم از اون میپرسیدیم...اتاق بغلی ما بودند.بچه ها هر کاری کردند نتونستن منو تسلیم کنن.رفتن خانم مفیدی اوردن تو اتاق ما ...با کیفش و گوشیش و ...اومد تو اتاق و اومد رو تخت من نشست و شروع کرد معاینه.منم چیزی نگفتم ولی رنگم شده بود عین گچ دیوار ...بعد از معاینه شروع کرد به نسخه نوشتن و در همون حین ازم پرسید حالا واسه چی نمیومدی تو اتاق ما؟؟منم گفتم فکر میکردم تا فردا خوب میشم دیگه مزاحم شما نشم.نسخه را داد به دوستم آوا و ادرس یه دارو خونه رو داد منم با خودم گفتم حتما به خیر گذشته و با قرص و کپسول و شربت حله.

آوا اماده شد که بره داروخونه خانم مفیدی بهش گفت برگشتی بیا در اتاق مارو بزن تا خودم بیام امپولاشو بزنم.من یه دفعه انگار اصلا کنترلی روی خودم نداشتم گریه افتادم .بلند بلند گریه میکردم عین بچه ها ...همه بچه های اتاق به من میخندیدن نامردا .سمیرا خانم(همون خانم مفیدی)با خنده گفت مگه دکترا هم از امپول میترسن؟؟؟؟؟من اصلا گریه امانم نمیداد از خودم دفاع کنم...خلاصه مفیدی و آوا رفتن .من دچار ارامش قبل از طوفان شدم...گاهی با خودم اشک میریختم. وگاهی به راههای فرار فکر میکردم ولی هیچ راهی نبود تا این که یه دفعه آوا اومد و با سمیرا اومدن تو...


وای لحظه ی مرگ من بود اونوقت که دیدم یه پلاستیک با دست کم 6 7 تا امپول تو دست اوا بود...سمیرا خانم اومد و 2تا از امپولارو اماده کرد.گفت نترس یواش میزنم. منم هی میگفتم حالا نمیشه نزنم یا حالا نمیشه فردا یا نمیشه قرصشو بخورم /...مثل بچه های دوساله . بچه ها هم هر 4تاشون به من میخندیدن.وقتی دیگه دیدم باید بزنم گفتم به شرطی که همه بچه ها برن بیرون .خانم مفیدی هم گفت اینا دوستاتند طوری نست باشندولی اگه میخوای همشون اونطرفی پشتشونو میکنند به تو...و بچه ها هم مثلا گفتند باشه.و روشون رو اونطرف کردن .

سمیرا گفت به پشت بخواب من همینجوری که گریه میکردم به پشت خوابیدم و شلوارم که کشی بود رو با شورتم یه خورده دادم پایین چون مطمئن بودم همه ی بچه ها دارن نگاه میکنن.وسرمو گذاشتم رو تخت و چشمامو بستم.


خدایا دوباره سمت راستم خنک شدو شل کن شل کنا شروع شد خانومه گفت من به همین سفتشم میزنم خودت خواستیا!سورنو زد دیگه نا نداشتم جیغ بزنم فقط گریه کردم اخرش ای ای میکردم خانومه هم که دید الانه که من در برم زود پدال رو فشار داد و یه فشار بدی تو باسنم حس کردم و یه ای بلند گفتم.خانومه مانتوم رو انداخت رو باسنم وگفت ویتامین سیت مونده فقط.شهاب رفت بیرون و خانومه رفت پیش دختره که دمر دراز کشیده بود خانومه گفت باز چت شده دختره گفت این دکترم دست به امپولش خوبه بابا!مانتوشو داد بالا و شلوارشو کشید پایین خانومه هم یه سزنگ پر از مایع قرمز برداشت و گفت درد داره ت************ نخور.دختره انقدر خوب تحمل کرد یه ای کوچولو هم نگفت.بعد خانومه یه سرنگ دیگه برداشت شفاف و سفید بود اون یکی سمت دختره رو پنبه زد و سرنگو وارد کرد سه تا زد رو باسنشو گفت شل کن شل کن.

اروم پدال رو فشار داد ودختره هیس هیس میکرد خانومه اومد این ور دختره گفت پس شیاف رو نمیذاری اشرف جون!خانومه گفت نداری که دختره گفت حتما تو کیفه از تو کیفش پیدا کرد و داد به خانومه.خانومه گفت حاظر باش میام یه اپلیکاتور برداشت و شیاف رو گذاشت تو دختره هم سجده خوابیده بود خانومه اومد گفت پاهاتو باز کن دختره پاهاش رو باز کرد ولی سوراخ مقعدش هنوزم بسته بود خانومه دستکش پوشیده بود انگشتشو کرد تو مقعد دختره اونم یه ای گفت بعد خانومه شیاف رو گذاشت اون موقع دختره بلند داد زد!دختره بلند شد و رفت خانومه اومد و گفت اون یکیم بزن پاشو برو راحت کن خودتو رفت و با یه سرنگ بزرگ اومد خیلی ترسیدم شروع کردم بلند بلند گریه کردم.گفت میخوای شوهرتو صدا کنم فکر کنم دلش برام سوخته بود که 6 تا پنبه با چسب رو باسنم چسبوندن هنوزم ولم نمیکنن.شهاب رو صدا زد شهاب گفت ارو م باش نگار تموم شد دیگه!

منم قهر رومو برگردوندم.پنبه رو کشیدن سمت چپم و امپولو زدن درد وحشتناکی پیچید تو باسنم بلند بلند گریه میکردم که دردش بدتر شد اروم گفتم تو رو خا بسه دیگه تمومش کنید.دیدم نه خیر تموم نمیشه بلند داد زدم شهاب تو رو خدا شهابم دستشو از کمرم برداشت گذاشت رو سرم گفت تموم شددیگه تحمل نداششتم دمر بمونم چرخیدم حتی نا نداشتم لباسمو مرتب کنم شهاب شورتمو کشید بالا شلوارمم درست کرد دکمه های مانتومو بست گفت بلندشو.دستمو گرفت و اورد تو ماشین خیلی لنگ میزدم اصلا نمیتونستم راه برم .

رفتیم خونه مون اون شب موند خونه ما و برام کمپرس گذاشتو نصفه های شبم که خیلی درد باسنم اذیتم میکرد و شکمم هم درد میکرد برام یه شیاف مسکن میخواست بذاره که با ته مونده توانم بهش اجازه ندادم.خلاصه من موندم و کلی سوراخ و کبودی رو باسنم... این داستان ادامه دارد.... نه شوخی کردم تموم شد این تیکه اخرش بود یه دنیا ممنون نگار جان

 


سمت چپم رو پنبه کشیدو هیوسین رو برداشت گفت مثل قبلیه اصلا درد نداره زد تو باسنم دیگه انرژیم برای ابرو داری تموم شده بود ت************ خوردم وپامو مدام خم و راست میکردم باسنمم سفت کرده بودم خانومه هی گفت شل کن و تزریق کرد منم همش ای واوی کردم.پنبه گذاشت رو باسنم و کشیدش بیرون.شرتمو کشید بالا وگفت یه کم استراحت کن.رفت بالا سر پیرزنه.پیر زنه گفت یه سفتریاکسینه با اون همیشگی.خانومه سرنگاشو اماده کرد.یه 5 سی سی بود که یه مایع لیمویی توش بود با یه سرنگ دیگه که توش سفید بود.پیرزنه دمر شدو کل شرتشو کشید پایین یه باسن گنده ای داشت که نگوخانومه هم اول اون سرنگ سفیده رو زد.پیرزنه یه فس فس کرد فقط بعدم اون لیمویی رو برداشت پیرزنه گفت اینم درد داره خانومه گفت حاج خانوم تو که پیشکسوتی و خندید و زد تو باسن پیرزنه.پیرزنه سفت سفت شد خانومه هم زد رو باسنش که شل کن اذیت میشی اونم زودی شل کرد خانومه همینجوری یواش یواش میزد پیرزنه دیگه نتونست تحمل کنه هی گفت چرا تموم نمیشه تا اینکه زنه کشید بیرون پیرزنه یه ناله ای هم کرد یه کم دراز کشید و رفت بازم نوبت من بدبخت بود خانومه اومد شورتمو دادم پایین.

گفت اینو باید عمیق بزنم متاکارباموله.بکش پایین تر.منم که کلی به پیرزنه خندیده بودم مجبوری کل شرتمو دادم پایین. پنبه کشید گفت سفت نکن ت************م نخور اذیت میشی درد داره.امپولو زد فک کنم تا تهش فرو کرده بودمنم با پررویی داد زدم و سفت کردم خودمو دو سه تا زد رو باسنم گفت شل کن منم که واقعا نمیتونستم.شروع کرد به تزریق خودمم فهمیدم که به طرز وحشتناکی دارم ت************ میخورم کامل یه ور شده بودم سمت امپول زنه اونم خم شده بود مدام ای و اوی میکردم خیلی درد داشت خیلی دیگه اخرش اشکم در اوم و گفتم تو رو خدا درش بیارین.کشیدش بیرون و گفت اگه این طوری کنی دیگه نمیزنم منم گفتم به خدا دست خودم نیست و اشکامو پاک کردم.رفت بیرون یه دختره با فیس و افاده اومد رو اون یکی تخت نشست خدا رو شکر کردم که پرده رو کشیدن ومن دیده نمیشم.
موهای بلوند فرم کلا به هم ریخته بود و شالم دیگه رو سرم نبود.خانومه اومد تو دیدم شهابم دنبالشه!گفتم یا خدا زندان بان اوردن!شهاب گفت نگار چرا بچه بازی میکنی !گفتم شهاب تو که میدونی میترسم بیا بریم.گفت چی چیو بریم بریم!بخواب ببینم خانومه گفت من دست میذارم رو کمرش خودتون بزنید مسئولیتشم با خودتون.میترسم سوزن بشکنه تو پاش من نمیتونم جواب بدم!شهاب شورتمو کشید پایین و پنبه رو از خانومه گرفت گفت کدوم سمت زدید خانومه گفت من راست زدم شهاب پنبه کشید سمت چپم و امپول و زد جیغم رفت هوا شهابم میگفت نگار ابروی منو بردی چرا بچه بازی میکنی.شروع کرد به تزریق که ت************ خوردنام شروع شد خانومه محکم دست گذاشت رو کمرم همش ای ای میکردم دیگه صبرم تموم شد گفتم شهاب تو رو خدا درش بیار اونم فقط میگفت اروم باش.شروع کردم به گریه که سرنگو در اورد.دستشو گذاشت رو پنبه و فشار داد که داد زدم نکن!دوباره سمت راستمو پنبه کشید گفتم شهاب تو رو خدا بسه تو رو ارواح خاک بابات بسه گفت یه امپول میزنیا مرده زنده فامیلو کشیدی اینجا خودتو لوس نکن!

دیگه بهم برخورد قهر کردم.خواستم اذیتش کنم تو دلم گفتم الان که خودمو عین سنگ سفت کنم حالیت میشه!یکی نیست بگه دختر رو باسن تو بادمجون در میاد این چیزیش نمیشه که.دوباره پنبه کشید و گفت این پنادرم بزن یه ده دیقه بعد اخریشو میزنی.سرنگو زد تو باسنم جیغم رفت هوا خانومه هم داشت اون ور امپولای اون دختر عشوه ای رو حاضر میکرد.خودمو سفت کردم اشکمم جاری بود .

 

شهاب میزد رو باسنم که نگار تو رو خدا شل کن

 

.ولی واقعا نمیتونستم دستمو انداختم رو دستش هول شد همونجوری کشیدش بیرون گفت چیکار میکنی میشکنه هنوز هیچی نردم.نگا کردم دیدم 4 سی سی هنوز پره پا شدم گفتم بریم که خانومه اومد و خوابوند منو گفت زشته چند سالته اینجوری میکنی؟اقای دکتر تو که اصلا حریف این نیستی کمرشو بگیر من بزنم...

 

اینم از داستان سک ٣٠

تمام شد.

 

-----------------------------------------------------------------------------

 

اگر از این داستان خوشتان نیامد میتوانید دو داستان دیگه ای که اکنون به سایت اضافه شد را دانلود کنید با فرمت پی دی اف pdf

فرمت PDF به شما این امکان را میدهد که بعد از دانلود روی گوشی اندرویدی خود یا حتی در ویندوز 7  و 8 و بالاتر بتوانید داستان ها را بخوانید .

 

1.   download-pdf   داستان ازدواج اجباری

 

2. download-PDF داستان دختر شفق

 

------------------------------------------------------------------------------

 

 

http://t02music.com/121-textshortromantic.html

 

ادامه خبر
  • 851 681
برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید